تبليغاتX
ایا خدا هدف زندگی نیست؟

دردهای من


جامه نیستند


تا ز تن در آورم


چامه و چکامه نیستند


تا به رشته ی سخن درآورم


نعره نیستند


تا ز نای جان بر آورم

 

دردهای من نگفتنی


دردهای من نهفتنی است

دردهای من


گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست


درد مردم زمانه است


مردمی که چین پوستینشان


مردمی که رنگ روی آستینشان


مردمی که نامهایشان


جلد کهنه ی شناسنامه هایشان


درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم


لحظه های ساده ی سرودنم


درد می کند

انحنای روح من


شانه های خسته ی غرور من


تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است


کتف گریه های بی بهانه ام


بازوان حس شاعرانه ام


زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟


درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب


پافشاری شگفت دردهاست


دردهای آشنا


دردهای بومی غریب


دردهای خانگی


دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم


حرف حرف درد را


در دلم نوشته است


دست سرنوشت


خون درد را


با گلم سرشته است


پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟


درد


رنگ و بوی غنچه ی دل است


پس چگونه من


رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا


دست درد می زند ورق


شعر تازه ی مرا


درد گفته است


درد هم شنفته است


پس در این میانه من


از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست


درد، نام دیگر من است


من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

+ نوشته شده توسط نداشهیدی در 88/08/18 و ساعت 1:51 |
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای
 
چندکلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.
 
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی
 
.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت
 
 داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.
 
 
یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی
 
 بنشینی.بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛
 
اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی
 
 
. تمام روز با صبوری منتظر بودم.
 
با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی
 
.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که
 
با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.
 
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
 
بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
 
 در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛
 
 در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
 
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛
 
 و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.
 
 بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی
 
.اشکالی ندارد
 
.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
 
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
 
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
 
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
 
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.
 
 خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
 
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو..
 
.به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
 
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم
 
و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت:خدا
 
 
+ نوشته شده توسط نداشهیدی در 88/03/31 و ساعت 0:3 |


Powered By
BLOGFA.COM